زين العابدين شيروانى
587
بستان السياحه ( فارسي )
كفته شعر مرا به كار جهان هركز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست در اين انديشه بودم كه آن جهان جان بنشست و فرياد از مجلسيان برخواست و از پرتو جمال خود مجلس را بياراست و از هر طرف صحبت در ميان آمد و من در ميان نى عاقبت عنان صحبت بسوى طريقت كشيد و هركس به قدر دانش خويش سخن كفتن آغاز كرد و چون ساقى بزم كلام جام سخن را به كف آن يكانهء دوران نهاد بىتامّل لب كوهرفشان كشاده كفت بيت قطره بكريست كه از بحر جدائيم همه * بحر بر قطره بخنديد كه مائيم همه فرياد از نهادم برآمد كه اى درياى خوبى قطره چيست و دريا را چه معنى است در جواب فرمود كه قطره پيدا و دريا مخفى است و اين طرفهتر كه دريا در قطره مختفى است وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ بيت حلول و اتّحاد اينجا محال است * كه در وحدت دوئى عين ضلال است لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وجود عاشق قطره است و آن فانىكردنيست و عاشق كه اظهار هستى كند لايق كرد نيست وجود يكى است و دوئى ديدن از احولى است إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ بيت باشد آئين دو بينى ز هوس * قبلهء عشق يكى باشد و بس فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين ذكر عبد اللّه خان بن جمعه خان آن شهريار از جماعت افغان و از طايفهء ابدالى بود و مدّت پانزده سال من حيث الاستقلال حكومت كشمير نمود اميرى بود باوقار و معدلتشعار و در مروّت و سخاوت و فراست و سياست بر اكثر امراى افغان تفوّق داشت و همواره تخم لطف و احسان و برّ و امتنان بر زمين قلوب عارف و عامى مىكاشت و از مرام ملكدارى و حكومتكزارى و لشكركشى و دشمنكشى دقيقهء فرونمىكذاشت و شبانهروزى از ليالى و ايّام با فرقهء مخصوص انيس بودى و در يوم جمعه سخاوت و بخشش نمودى و در آنروز كمتر از دو هزار دينار زر سرخ عطا نكردى و سخاوت آن شهريار عام بودى و زمرهء علماء و عرفاء و درويشان و يتيمان و بيوهزنان و مردان كارافتاده را ايّام جمعه عطا نمودى و لشكريان و ملازمان و سرداران يكانيكان ايشان را تفقّد حال و پرسش احوال نموده تربيتها فرمودى راقم كويد كه مانند آن شهريار در عالم سياحت كمتر ديده شده با وجود كثرت دولت و افزونى حشمت و مشاغل حكومت و بسيارى لشكر و خزاين بىمر با كمترين فقرا صحبت داشتى و بادنى درويش اختلاط نمودى روزى از فقير در مجلسى كه دانشمندان كشمير حاضر بودند سؤال نمود كه آيهء شريفه قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ را مفسّرين چه معنى كردهاند فقير عرض نمود كه جمعى آوردهاند كه مراد از ملك و عزّت همين ملك و عزّت ظاهرى است و مالك الملك بارىتعالى است به هر كس خواهد ملك و عزّت مىدهد و از هركس خواهد انتزاع مىكند و از خاندانى به دودمانى منتقل مىكرداند و بعضى از مفسّرين كفتهاند كه غرض از ملك و عزّت ملك قناعت است وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ يعنى قناعت چه كه مشاهده مىشود كه ارباب ملك صورت محتاجترين خلقند و در احتياج ذلّت و خوارى مضمر است و به حكم عزّ من قنع و ذلّ من طمع در قناعت عزّت مستتر است پس بايد كه اهل عزّت ارباب قناعت باشند نه اصحاب حكومت و جمعى كفتهاند غرض از ملك ملك حكمت است زيرا كه بمضمون آيهء وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً كسى را كه بارىتعالى ملك حكمت ارزانى فرمود ملك قناعت را بوى ارزانى داشته است بلكه در ضمن حكمت جميع اخلاق حسنه و اوصاف حميده بدانكس عنايت نموده است و او را بمسند عزّت نشانيده است و عزيز و محترم كردانيده بعضى از محقّقان كفتهاند كه مراد از ملك ملك رسالت و نبوّتست و حقيقت عزّت در رسالت و نبوّتست و حقتعالى به هر كه خواهد از عين عنايت خويش كرامت مىكند و مراد از انتزاع كذشتن و رحلت كردن صاحب نبوّت و رسالت است از اين عالم و رسيدن ملك نبوّتست بشخصى ديكر و اين خود نزد اهل خرد روشن است هر ذاتى كه مالك ملك نبوّت و رسالت كرد و هرآينه صاحب حكمت و اوصاف مجدت باشد و مجمع اخلاق الهى و مستجمع اوصاف نامتناهى كردد فقير معروض نمود كه مىشايد مراد از ملك ملك ولايت كلّيّه باشد زيرا كه نبوّت و رسالت به حكم لا نبىّ بعدى مختتم است امّا ولايت تا قيام قيامت باقى است چه اسمى از اسماء حق ولى است و تعطيل در مظاهر اسماء الهى كويند جائز نيست و از آيهء شريفه بر متاهّل نيز معلوم مىشود پس هر ذات كامل الصّفات كه مالك ملك ولايت كلّيّه باشد البتّه آن ذات